تبليغاتX
Me ,Myself and My Memories
من و عاشقی!
بهایی ناچیز بود بی دلی را دل شکسته دادن.

"تو این کاره نبودی" که مردی را به چنین نیشتری نتوان از پای افکند که سنگابرعاشقا که من بودم و تو غرور مسخ پتیارگی بیچاره ای که زنده گی نمیداند.

+ نوشته شده در  15 Dec 2009ساعت 2 AM  توسط مردی که مثل یک غزل ناتمام بود  | 
من را به نام کوچکم صدا بزن و بهار را روزی سه بار بر دیوارهای سلول انفرادی ام برویان.

من را به نام کوچکم بیافرین و بمیران در خاک کن و از خاک برخیزان که عشقت کلمه نیست حرف نیست. که خود دانی و من حتی خود ندانم.

+ نوشته شده در  9 Dec 2009ساعت 3 AM  توسط مردی که مثل یک غزل ناتمام بود  | 
 

 

 

مردان بیشتر گریه میکنند، اشک هایشان نامرئی ترین قطره های زمین اند اگر "مرد" باشند.

 

باقی در ادامه مطلب...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  6 Jun 2009ساعت 6 AM  توسط مردی که مثل یک غزل ناتمام بود  | 

 

 اگر کسی روزی پیدا شد که گفت من تو را انتخاب کردم یادت باشد "تو" هستی که باید انتخاب کنی نه او!!!!!

 

باقی در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  29 May 2009ساعت 1 AM  توسط مردی که مثل یک غزل ناتمام بود  | 
 

 

حرف ها بی آنکه شنیده شوند و یا دیده، زیبا هستند اگر حرف تو باشد. برای دیده شدن آفریده نشده اند که خرده گیرند چرا و اما ها را. برای سوختن به زبانی رانده شده اند که تمامیت بودندش را مدیون آن نازنین است.

باقی در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  27 May 2009ساعت 4 AM  توسط مردی که مثل یک غزل ناتمام بود  | 
 

 

رسیدی مثل همیشه از وجودت ترانه و عاشقانه زبانه میکشید و من، تشنه همیشگیِ بودنت. راستش را بگو میخرامی یا قدم میزنی روی دلی که برایت -برای قدمهایت- کوک می کند ساعت نگاهش را.

 

باقی در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  26 May 2009ساعت 4 AM  توسط مردی که مثل یک غزل ناتمام بود  | 

 

 

ابدیت کلمه ای بیش نبود:

 

 آمدی.

و حالا شکست من کلمه ای بیش نیست: نیستی.

+ نوشته شده در  25 May 2009ساعت 5 AM  توسط مردی که مثل یک غزل ناتمام بود  | 
 

 

ادامه رویش زمین، دستهایت را میگویم. در امتداد بهار دری تازه به بوسه گاه نگاه هایمان باز کردی. با دستهایت، ادامه رویش زمین. کلام لازم نیست. من، مغرور از خود سری تازه ای. تو؟ بی گناه و نازنین، مهربان و گرم بی که حرفی، شکایتی...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  25 May 2009ساعت 5 AM  توسط مردی که مثل یک غزل ناتمام بود  | 
 

 خاطرات خوب لحظه نیستد کش می آیند در طول و عرض زندگی نه از یاد می روند و نه به زور می توان از ذهن بیرونشان کرد.

 

باقی در ادامه مطلب...

 

  

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  25 May 2009ساعت 3 AM  توسط مردی که مثل یک غزل ناتمام بود  |